یادم آمد ...
دستانم را
آهسته تر از خواب تو
باز می کنم
می بینم
تو
و تقدیر خسته ام
دست به دست داده اید...
همین حالا
همین اکنونی که تنها شب است
آسمان حسرت به دل ستاره افتاده
می فهمم
که تو
آسمان را نگاه نکرده ای امشب
می بینم
که ماه در به در
آشفته
می خزد
به کنج تاریکی...
این گونه است شاهزاده ی کوچک بی داستانم
این گونه
تو را از تمام کائنات نفس می کشم
کشف می کنم
رد دستهای عجولت حتی
اگر به کسالت
برگی را هم فشرده باشی...
خاک دستهای من
این روزهای پوچ و تو در تو
بوی گوش ماهی
بوی دریا گرفته
همه دیده اند شاید
که دلم
این دلی که دلتنگ توست
هوای دریا دارد
شاید
برای شبیه بودنش به تمام تو
عزیز دل...
اگر شبی
اگر تنها شبی
تو
با تمام دستهای خسته
دست به دست بدهی
خواهی دید
همه آن دستها
دستهای من را
همیشه منتظر تو دیده اند...
من
روزگاری را به یاد دارم
که مانده بودم
بی ستاره
ماه برایم چیزی نبود
شب را می دیدم اما!
و چیزی مثل روز را روشن
بی چراغ
بی خورشید
جستو در سه بعد نفس کشیدن
بعد بی زاری
بعد زاری
بعد نبودنها...
پا پس کشیدنم
از دنیای آدمها
روزی که دیوانه ی ساده ای شدم
با چهار دیوار از تنهایی...
رفاقت گنجشک و کبوتر
هم آغوشی با برگ و خاک و باد...
آبستنی از دلتنگی و اشک...
کشف نورهای مهیب هم
تکراری شدند آن روزها...
گریه کردن
خندیدن
بوسیدن
تفاله های پر تهیج
و آدمهایی
که کم می آمدندو
زیاد می رفتند...
حضور کسی
جدی نبود
چه برسد به نوشتن
برایش دلتنگ شدن
از او شدن
هیچ....
در میان نبودنم
در خیال خود و خویشم
کسی دستی تکان داد
تو
بودی
تو
آمدی
آمدی تا مردابم دا
یکسره طوفانی کنی شاهزاده ی کوچکم...
ایستادم
چشم به چشمت
و ناگهان
انگار برای تمام عمر
کسی من را
سکوت کرد...
به خودم بازگشتم
در تو شادمانه غرق شده بودم!
ذهنم
از خاطره ی آغوشت
پر و خالی می شد
غرل عشق کوچکم
زمزمه وار شد...
از خواب باستانی برخاستم
باران می آمد
صدای پایم
در همه ی دالانها می پیچید
من انگار
به ناکجا آباد حیرت
تبعید شده بودم
بی حکم برگشت
از خیال تو...
تن پوش اعتقاد اجدادم را
عارفانه بخشیدم
پاپوشم را
به فیلسوف کوچکی دادم
که حرفهایم را نفهمید
_ می دانستم که فیلسوفها زیاد راه می روند...حتی کوچکشان..._
سر تمام چهار راه ها
فقط را ه تو باز بود شاخه ی زیتونم...
از راه تو
به همه جا
رفتم
و هرگز
باز نگشتم...
از آن راه رفته ام و هنوز نرسیده ام
حتی به چند قدم
نزدیک تر به تو...
این روزها هم
به رسم همین روزها
حوالی تو پرسه می زنم
به خبال تو دل خوش می شوم
چشم به راهت می مانم
کشفت می کنم
دلتنگت هم...
شاخه ی زیتونم...
حال دوست داشتن دستها
نگاه
وتو
حال غریبی می شود
برای من...
دوباره یادم آمد
چند روز است ندیدمت
دلم
برای همه ی تو
تنگ شده...
دلم برای همه ی دست مهربانت
تنگ شده...
شاخه ی زیتونم...
آسمان باش
هوای پریدن دارم...
|
+| نوشته شده توسط
سحر در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385
|