تبليغاتX
دیوونه بازی
 دلم براي كسي تنگ است
دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد

دلم براي كسي تنگ است

...

"حميد مصدق"

|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  |
 بهانه تولد

مهتابترین ستاره تقدیم تو باد

شوق غزلی دوباره تقدیم تو باد

چیزی که به غیر دل ندارم باشد

این زخم هزارپاره تقدیم تو باد

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385  |
 

شیشه ای می شکند.....

 

یک نفر می پرسد.......

 

چرا شیشه شکست؟

 

یک نفر می گوید..شاید این رفع بلاست

 

یک نفر زمزمه کرد............

 

باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان امد.

 

شیشه ی پنجره را زود شکست.

 

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست

 

عابری خنده کنان می امد.........

 

تکه ای از آن را بر می داشت مرهمی بر دل تنگم می شد
|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 
"زندگي با ماجراهاي فراوانش

ظاهري دارد بسان بيشه اي بغرنج و در هم باف

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ است .

چيست اما ساده تر از اين که در باطن

تار و پود هيچي و پوچي هماهنگ است؟

ماجراي زندگي آيا

جز مشقتهاي شوقي توامان با زجر

اختيارش همعنان با جبر

بسترش بر بعد فرار و مه آلود زمان لغزان

در فضاي کشف پوچ ماجراها چيست؟

من بگويم يا تو مي گويي

هيچ جز اين نيست؟"

|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و هفتم آبان 1385  |
 

مرا دردي است اندر دل كه درمانش نمي دانم
جوابي هم نمي آيد ز هر در هر كه را خوانم

هواي ديده طوفاني، دلم درياي محنتها
گهي مي بارد اين ابر و گهي مي غرد اين دريا

دلم چون مرغ در بندي كه از بند و قفس رسته
پناهش ده كه بر بامت پناه آورده بنشسته

يكي مي نالد از غربت ، دگر مي گويد از هجران
كدامين دردو من گويم كه هم اين دارم و هم آن

بسان آهويي وحشي بدام تو گرفتارم
و ليكن اندرين صحرا به عشقت تا ابد مانم

|+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385  |
 
      گاهی نمی دانم

    در نقاحتی ملالت بار

    روزانه 

    در آغوش چند ذهن خسته  آوارگی می کنم

    گوش تا گوش هم

    از حرف هایی پرم

    حرف هایی که در دلی مچاله ریخته ام

    دلم را بیهوده  به  بهانه ای خوش می کنم

    و کمی بعد

    بهانه را به دست شعری می دهم

    دست آخر

    دهان حوصله را

    رو به کلمات دیگری باز می کنم

    من کلمه ای  باد  آورده ام

    که در عصری  خسته و جمعی دلگیر

    دور خودم  جمع می شوم

    تا به  دروغ

    تنهاییم را معنی کنم

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه پانزدهم آبان 1385  |
 

اگه ده تا دست داشتم حتما اینجوری می شدم

|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه دهم آبان 1385  |
 

 

از این آدمایی که خودشون فکر می کنن خیلی باحالن و تافتهء جدا بافته ان اما هیچی جز یه اسکلت تو خالی نیستن چند تا دیدین ؟

|+| نوشته شده توسط سحر در یکشنبه هفتم آبان 1385  |
 لبخند تمسخر
مي تواني لبخند بزني
 
من ديدم تو را که

لبخند ميزدي به احساس هاي من

من شنيدم

که

هزار بار مي گفتي : دوستت دارم !!!

من احساس کردم

کاملا احساس کردم

که

دست هاي لرزانم را گرفتي و.... تابستان شدم

من ديدم ، شنيدم و کاملا احساس کردم ....

من ...

اين فلسفه بيدار شدن از خواب ، عجب مرا اذيت مي کند 

 
مي دانم که ناراحت ات کرده ام

مي تواني دعوايم کني

مي تواني به احساسم سيلي بزني

مي تواني شعري را که برايت گفتم ، پاره کني .

مي تواني تا هميشه مرا چشم انتظار بازگشت ات بگذاري

.....

يک کار ديگر هم مي تواني بکني

مي تواني لبخند بزني مثل همیشه .        

|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385  |
 برای تو

                                                     یادم آمد ...

دستانم را

آهسته تر از خواب تو

باز می کنم

می بینم

تو

و تقدیر خسته ام

دست به دست داده اید...

همین حالا

همین اکنونی که تنها شب است

آسمان حسرت به دل ستاره افتاده

می فهمم

که تو

آسمان را نگاه نکرده ای امشب

می بینم

که ماه  در به در

آشفته

می خزد

به کنج تاریکی...

این گونه است شاهزاده ی کوچک بی داستانم

این گونه

تو را از تمام کائنات نفس می کشم

کشف می کنم

رد دستهای عجولت حتی

اگر به کسالت

برگی را هم فشرده باشی...

خاک دستهای من

این روزهای پوچ و تو در تو

بوی گوش ماهی

بوی دریا گرفته

همه دیده اند شاید

که دلم

این دلی که دلتنگ توست

هوای دریا دارد

شاید

برای شبیه بودنش به تمام تو

عزیز دل...

اگر شبی

اگر تنها شبی

تو

با تمام دستهای خسته

دست به دست بدهی

خواهی دید

همه آن دستها

دستهای من را

همیشه منتظر تو دیده اند...

من

روزگاری را به یاد دارم

که مانده بودم

بی ستاره

ماه برایم چیزی نبود

شب را می دیدم اما!

و چیزی مثل روز را روشن

بی چراغ

بی خورشید

جستو در سه بعد نفس کشیدن

بعد بی زاری

بعد زاری

بعد نبودنها...

پا پس کشیدنم

از دنیای آدمها

روزی که دیوانه ی ساده ای شدم

با چهار دیوار از تنهایی...

رفاقت گنجشک و کبوتر

هم آغوشی با برگ و خاک و باد...

آبستنی از دلتنگی و اشک...

کشف نورهای مهیب هم

تکراری شدند آن روزها...

گریه کردن

خندیدن

بوسیدن

تفاله های پر تهیج

و آدمهایی

که کم می آمدندو

زیاد می رفتند...

حضور کسی

جدی نبود

چه برسد به نوشتن

برایش دلتنگ شدن

از او شدن

هیچ....

در میان نبودنم

در خیال خود و خویشم

کسی دستی تکان داد

تو

بودی

تو

آمدی

آمدی تا مردابم دا

یکسره طوفانی کنی شاهزاده ی کوچکم...

ایستادم

چشم به چشمت

و ناگهان

انگار برای تمام عمر

کسی من را

سکوت کرد...

به خودم بازگشتم

در تو شادمانه غرق شده بودم!

ذهنم

از خاطره ی آغوشت

پر و خالی می شد

غرل عشق کوچکم

زمزمه وار شد...

از خواب باستانی برخاستم

باران می آمد

صدای پایم

در همه ی دالانها می پیچید

من انگار

به ناکجا آباد حیرت

تبعید شده بودم

بی حکم برگشت

از خیال تو...

تن پوش اعتقاد اجدادم را

عارفانه بخشیدم

پاپوشم را

به فیلسوف کوچکی دادم

که حرفهایم را نفهمید

_ می دانستم که فیلسوفها زیاد راه می روند...حتی کوچکشان..._

سر تمام چهار راه ها

فقط را ه تو باز بود شاخه ی زیتونم...

از راه تو

به همه جا

رفتم

و هرگز

باز نگشتم...

از آن راه رفته ام و هنوز نرسیده ام

حتی به چند قدم

نزدیک تر به تو...

این روزها هم

به رسم همین روزها

حوالی تو پرسه می زنم

به خبال تو دل خوش می شوم

چشم به راهت می مانم

کشفت می کنم

دلتنگت هم...

شاخه ی زیتونم...

حال دوست داشتن دستها

نگاه

وتو

حال  غریبی می شود

برای من...

دوباره یادم آمد

چند روز است ندیدمت

دلم

برای همه ی تو

تنگ شده...

دلم برای همه ی دست مهربانت

تنگ شده...

شاخه ی زیتونم...

آسمان باش

هوای پریدن دارم...

|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385  |
 
 
بالا